پارت چهارده :

آیدا ـ کاش امروز میمردم
امروز پریود بودم. اصلاً لعنت به ما خانم‌ها که هر ماه باید این درد رو تحمل کنیم.
شکمم به قدری درد می‌کرد که احساس می‌کردم یک لحظه هم دیگه نمیتونم تحمل کنم، اما ای کاش میمردم و از سر جایم بلند نمیشدم.
بلند که شدم، سارا با نگاهی بهم گفت: کجا؟ الان این پسره سخت‌گیر میاد. میخوای بهانه به دستش بدی؟
به قدری عرق سرد کرده بودم و حالم بد بود که لجبازگونه گفتم:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    0

    از اون رمان هایی هست ک قلمش به دل میشینه، خسته نباشین عزیزمم ♥️🤝🏻😍 فقط یکم عجیبه برام که بعد ۳ سال پیگیری و ۷ سال ازدواج چطوری عاشق مهراد نیست !! آیدا نباید مرگ پسرشون رو فقط تقصیر مهراد بندازه درست نیس ب نظرم!!

    ۲ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم از لطفت ❤️✨ عاشقه اما دلخوره و چون مادره خودش رو مجاز میدونه همسرش رو مقصر اون تصادف بدونه 🙏🤦‍♀️

    ۲ ماه پیش
  • سان

    0

    این دومین رمانی هست ک از شما میخونم بهترینید شما رمان هاتون یکی از یکی دیگ بهتره عاشقتونمم این یکی هم عالیه دست مریزاد❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    چه کامنت قشنگی 🥹❤️ خیلی ممنونم عزیزدلم فدای مهربونیاتون خوشحالم که همراه رمان های منید منم عاشقتونم، ممنون که هستید و می‌خونید 🙏

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    منم همچین موردی داشتم فرقش با آیدا تا نرسیدن استاد دوستام جمع کردم دور خودم محتویاتی که ریخته نبینه جالب اینجا ول نمی کرد جناب استاد میخواست سر دربیاره😂😂

    ۲ ماه پیش
  • آریس

    0

    خطر از بیخ گوشت رد شده 🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    خیلی خوشحال میشم همزاد پنداری ها و تجربه هاتون با رمان رو برام به اشتراک میذارید عزیزدلم❤️ منم از واقعیت ایده گرفتم برای یکی از دوستانم هم پرتاب بسته پیش اومده بود 😅🤦‍♀️

    ۲ ماه پیش
  • آرتمیس

    0

    مهراد رو بدین من ببرم ممنون💅 خسته نباشی نویسنده عزیز تا اینجا عالی✨️

    ۲ ماه پیش
  • آریس

    0

    منم میخوامش یکی که انقدر نازت رو خریدار باشه فرشتس

    ۲ ماه پیش
  • آرتمیس

    0

    دقیقا خیلی خوبه

    ۲ ماه پیش
  • مهسا

    0

    وای جامعه اونقدر با پریود بد رفتار کردن که انگار زنا مجرمن که پریود میشن.. من خودم خجالت میکشم داداش و بابام بفهمن من چنین حالتی دارم.. درحالی که طبیعت بدنمه

    ۲ ماه پیش
  • زهره پورصباغ | نویسنده رمان

    دقیقا متاسفانه جامعه یه همچین چیزی رو به خانم ها القا کرده 🤦‍♀️

    ۲ ماه پیش
  • محرابی

    0

    ممنون خیلی زیبا و دلنشین بود. وای خدایا آخه نواربهداشتی بیفته جلو استادت واقعا وحشتناکه 😄😄 مُردم ازخنده

    ۲ ماه پیش
  • ن س

    0

    از ریتم رمان خوشم میاد ارام و همراه جریان زندگی طبیعی

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️